اطلاعات فعالیت

زندگی من

لیوان چایش نصفه است . کتاب هایش را تمام نکرده خیلی از آرزو ها و خواسته هایش برآورده نشده .چشم هایش نیمه بازند،و از همه مهم تر”قصه اش”ناتمام مانده است . قصه ایی ک بیشتر از همه نوشته هایش را دوست داد…..

قصه ی زندگی…

قصه ی زندگی ،آری زندگی قصه است گاهی آنقدر طولانی است ک هرچقدرهم نوشته شود باز هم نیمی از آن باقی می ماند . گفته هایی که ناگفته میمانند ،نوشته هایی که نانوشته میمانند چون ،زمان محدود است چون زندگی کوتاه است تا زمانی که زندگی است باید زندگی کرد.

ساعت ۲ نصف شب است ،آنقدر غرق در کتاب هایش شده که دیگر چیزی را نمیبیند و نه آن چایی در لیوان نصفه نیمه اش که سرد شده ونه ساعتی که جلوی چشمش است ،انگار در یک دنیایی دیگر است . این روز های آخر ،یک مداد سیاه رنگ با یک پاک کن دوستانش شده بودند ،مدادی که یکسال تمام در حال سیاه کردن دایره های توخالی بود و پاک کنی که اشتباهات رو پاک میکرد و چه دوستان خوبی یکی میسازد و اگر هم اشتباه کند یک پاک کن کنارش هست که پاکش کند. ولی او باز هم ترس داشت (از اینکه روزی نکند اشتباهاتش زیاد تر باشد آن روز دیگر نمیتوانست نوشته های غلط را پاک کند)در همین فکر و خیالات بود که صدایی به گوشش خورد …صدا آرام بود…آنقدر آرام که گوشش را مانند نسیمی خنک نوازش میداد.آنقدر خسته بود که متوجه سختی میز و صندلی نشده بود. آرام چشمانش را باز کرد و مادرش را دید

-بسته دیگه دخترم برو بخواب صبح قراره بری قلم چی خواب میمونی .

– اصلا متوجه نشدم که کی خوابم برده .

– یاشه وسایلاتو آماده کن برای صبح بعد برو بخواب .

….***سه ماه گذشت***…

شب جواب نهایی اومد با اینکه هول شده بود ولی خوشحال بود چون میدانست که نهایت تلاشش رو کرده . هرساعتی که در اون شب میگذشت انگار چندسال برایش میگذشت . بلاخره سایت باز شد ،انقدر خوشحال بود که با دیدن کلمه ی مجاز نیست ،حالش بدتر شد یک ثانیه طول نکشید که اشک هایش سرازیر شدند آنقدر گریه کرد که انگار کل زندگیش را ازش گرفته بودند …

باز هم آن صدای آرام ،چیشده دخترم ؟-چراگریه میکنی ؟

آنقدر حالش بد بود که نمیتوانست کلمات رو به وصل کندو جواب بدهد .

-مامان فرهنگیان مجاز نشدم . – اشکالی نداره عوضش سراسری قبولی ….

– درسته ولی رشته ی موذد علاقم فرهنگیان بود .

درخت بید اگر چه در برابر بادهای سخت و شدید زمستانی خم میشود اما هرگز نمی شکند … بنابراین مشکلات مارا قوی و به سمت پیروزی های بزرگتر هدایت میکند . روزها میگذشت و دختر شکسته تر میشد و نمیدانست اسم این قسمت از زندگیش را چه بگذارد ؟بگذار تقدیر… بگذار قسمت… بگذار حکمت؟چند ماه بیشتر طول نکشید در یک دانشگاه در رشته ی روانشناسی بورسیه شد در آن لحظه بود که چشمانش همچو ستاره می درخشید چشمانش که متعلق به من بود منی که هم قسمت را دید و هم حمت خداوند را…***این دلنوشته را تقدیم مادر عزیزم میکنم که در روزهای سخت کنارم بود.